کاشکی وقتهایی که شادیم ، وقتی توی خوشی ها غرق میشیم، وقتی صدای خنده هامون به آسمون میره..... یادمون باشه کسی که بهترین لحظه هاروبهمون هدیه کرده میتونه بدترین لحظه هارو هم به ما هدیه کنه..... گاه یک سنجاقک
به تو دل می بندد و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه از خم پیچک
نیلوفرها
روی موهای سرت
بنشیند یا که از قطره آب
کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک
زندگی است Happy Valentine تولد.............. حس آغاز............... حس شروع شدن.................... تولد واژه ای است غریب در دلواپسی های زندگی ام... گم شدن در نقطه چین سایه خاطراتم ............. حس حسادت زمانه به هیاهوی من........ آخر قصه چشمهای تر ........... آخر سرور و رها شدن........... تولد چیست؟؟ حس فریاد..................... تــــــــــــولدم مــــــــــبارك یا حسین شهید این خاک،به خون عاشقــان آذین است زاین روست که بی سوار بر می گردد
انتظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار انتظــــــــــــــــار یک خبر.......... انتظـــــــــــــــار واسه بودن یا نبودن........... منتظرم........ یعنی منم تو اون لیست هستم؟یعنی اسم من هم جزو اونها هست؟ یعنی میشه این شرایط عوض بشه؟ ای کاش که بشه.......چون خیلی
خستم........... خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....... پرواز یاکریم تنها........... مرگ جفت یک گنجشک عاشق...... مواج بودن موجهای عظیم دریا........ غم ها و دردهای یک پیرزن سالخورده ....... چشمک زدن ستاره ها در سیاهی شب....... اشک ها و گریه های شبانه یک رنجدیده........ صدای خنده نوزادی در آغوش مادر...... داستان نامردی یک دوست......... مزین بودن گیسوانی به گل یاس....... تنهایی و تنهایی و تنهایی......... رقص قاصدک ها در دل آسمان ..... همه و همه قسمتی از زندگی اند..... زندگی با همه زیبایی ها و زشتی هایش همچنان ادامه دارد....... پ .ن: بعضی وقتها نمی دونی مقصری یا نه؟ نگاه کن که غم درون ديده
ام چگونه قطره قطره اب مي شود چگونه سايه سياه سرکشم اسير دست افتاب مي شود نگاه کن! تمام هستي ام خراب مي شود شراره اي مرا به کام مي
کشد مرا به اوج مي برد مرا به دام مي کشد نگاه کن تمام اسمان من پر از شهاب مي شود ز سر زمين عطرها و نور ها نشانده اي مرا کنون به
زورقي ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره مي کشانيم فرا تر از ستاره مي نشانيم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين برکه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين
زمين ما به اين کبود غرفه هاي
اسمان کنون به گوش من دوباره مي
رسد صداي تو صداي بال برفي فرشتگان نگاه کن که من کجا رسيده
ام به کهکشان به بي کران به
جاودان کنون که امديم تا به اوج
ها مرا بشوي با شراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان ديرپا مرا دگر رها مکن مرا از اين ستاره ها جدا
مکن نگاه کن که موم شب به راه
ما چگونه قطره قطره اب مي شود سراحي سياه ديدگان من به لالاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود به روي گاهواره هاي شعر من نگاه کن تو مي دمي و افتاب مي شود گذشته.....خاطره..... گاهی جاری شدن سیل خاطرات امونتو می بره.... دلم میخواد داد بزنی، فریاد بکشی، بگی تورو خدا دیگه نیاین...بسه...! ولی....ولی اونا که گوششون بدهکار این حرفا نیست...همین جور یه ریز دارن میان...وتو به خوبهاش میخندی و به بدهاش اخم میکنی.... اما نه دیگه نه....دلم نمیخواد اشتباهات گذشته تکرار بشه....نمی خوام امروز کاری کنم که فردا ، مثل امروز که اون وقتها فردا بود ، حسرتشو بخورم...که بگم ای کاش....واااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا بازم این کلمه...کــــــــــــــــــــــــــــــــــاش
صدامو ميشنوي....... امشب شب بزرگيه...واسه همه يه شب خاصه...
امشب كبوتر دلم به سمت آسمونت پرواز كرده..به اميد اينكه آغوشي اون بالا براش بازه...
راستي آغوشت باز هست؟؟؟ يا اينكه وقتي كبوتر مارو ميبيني دستاي بازتو جمع ميكني؟؟؟
رومو كردم به آسمونت..دستامو باز كردم...يعني يه دونه از ستاره هاي محبتت سهم من ميشه؟؟؟
خدايا منتظرم........


كـاش اگر گــــــاه كمي لطف به هم مي كرديم مختصــــــر بود ولي ســـاده و پنهــاني بود
كاش به حرمت دلهاي مســــــــافر هر شـــب روي شــــفاف ترين خاطــره مهــماني بود
كاش دريــــــا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به مـــا هرچه پريشـــاني بود
كاش به تشــــنگي پـــــــونه كه پاســـــخ داديم رنگ رفتار من و لحــــن تو انســـــاني بود
مثـــــل حــــافظ كه پر از معجزه و الهامســت كاش رنگ شــب ما هم كمـي عـــرفاني بود
چـــــه قـدر شــــعر نوشــــــتيم براي بــــاران غافـــل از آن دل ديوانه كـــه بـــــاراني بود
كاش ســــهراب نمي رفــــت به اين زودي ها دل پر از صــــحبت اين شـاعر كاشاني بود
كـــــاش دل ها پر افســــانه ي نيما مي شـــــد و به يــــادش همه شـــــب ماه چراغاني بود
كـــــاش اســـــم هــــــــــــمه دختركـــان اينجا نام گلهــــتاي پـــر از شـــــــبنم ايراني بود
كــــاش چشـــــــمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي ســـــنگي و ســـيماني بود
كــــــاش دنياي دل ما شـــــبي از اين شـــــبها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شـــــــــــــبي كاش دعــايي بكنيم راز اين شـــــعر هـــمين مصرع پاياني بود















این
است در این قبیله آیین ، این است
اسب
تو که زین و یال آن خونین است











